مرخصی
به دلیل امتحانات،
مراجعه نفرمایید.
حتی شما دوست عزیز....
به دلیل امتحانات،
مراجعه نفرمایید.
حتی شما دوست عزیز....
این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست
بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ، نه.
خدایا !
این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع
سوزان فراقت را هیچ چیزجز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند .
خدایا !
چگونه توانم شکر تو گویم که جسم و جانم از آن توست...
خدایا !
آیا سزاست که مرا همچون تشنه ای بر لب آب بری و آب نداده برگردانی .
تو خود از حال من آگاهی!! اگر آنی مرا به حال خود واگذاری ...
خدایا !
مرا یاری فرما تا بتوانم بالی شوم برای عروج گنج نهانم نه پرده و غباری
بر رویش.
خدایا !
و در آخرت به کدامین عملم نازم !!؟
به نمازم!.. نمازی که جزتو همه در یادم بودند...
به روزه ام!.. روزه ای که تنها نخوردن و نیاشامیدن را در ذهن می پروراندم.
به شب زنده داری ام!.. که خود دانی در آن زمان یا خواب هم صحبتم بود و یا...
و خدایا !
باز هم می گویم که این بنده را دریاب در حالی که می دانم
باید خود را دریابم تا مرا دریابی.
ای قوم به حج رفته کجایید... کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید... بیایید
معشوقِ تو، همسایۀ دیوار به دیوار
در بادیه، سرگشته، شما در چه هوایید؟
گر صورتِ بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دستۀ گل کو، اگر آن باغ بدیدید..!؟
یک گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید...!؟
با این همه آن رنج شما، گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما، پرده شمایید
قصه خود را بگفتم دوش با فرزانه ای
گفت باور می ندارم من چنین افسانه ای
از درونم بر زبان راندم من اسرار مگوی
گفت: یا مستی برادر جان و یا دیوانه ای
چون گرفتم دامنش را تا مرا چیزی دهد
گفت: بگشا چشم تا بینی که خود شاهانه ای
گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندید وگفت:
جام بر کف داری و حیران پی میخانه ای
گرد او چرخی زدم تا ناگهان دستم گرفت
گفت: من شمعم ولیکن تو مگر پروانه ای؟
گفتمش بیگانه ام، آری؛ ولی دیوانه ام
گرد خود چرخی زد و گفتا که کو بیگانه ای؟
گفتمش گر نیستم بیگانه آخر این ز چیست ؟
گفت: گنجی در نهان داری ولی ویرانه ای
آهی از دل برکشیدم اشکم از دیده چکید
سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد سیلانه ای
در میان موج و طوفان هستی ام بر باد رفت
تا که در آن بحر دیدم کشتی علیانه ای
چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت:
نیک بنگر تا ببینی با چه کس همخانه ای
من در آن کشتی ندیدم جز که نور ایزدی
« گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای»
سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت
یار رفت و یاد ماند و در دلم دردانه ای

سالگرد این پیوند بی نظیر خلقت![]()
بر شیعیان مبارک![]()
درود و صلوات خدا بر جواد الائمه(ع)
آن هنگام كه باميلادش جلوه زيباى مباركترين مولود
را رقم زد و آن هنگام كه باقامت زيباى امامتخويش
قيامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى رامتجلى ساخت
و آن زمان كه در آخر ذى قعده سال 220 هجرى ديده
ازجهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرين
خويش تجلى بخشآيات جهاد و شهادت گشت.

آه...
اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند ...
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است

سلام بر او....
آن گاه كه زاده شد...
آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيد..
و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه
رستاخيز گذارد
می خوام یه چیزی بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم،
چون زبونم خوب نمی چرخه، برای همین فکر کردم که
اینطوری بگم : که یه روزی توی یک بیشه سبز: ....
پرنده گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ،
قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست
كلفت يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك
قلب كلفت دارم.
پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به
جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش
كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني
و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك
دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت
بنشينم .....
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب
مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را
بگويد . اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش
را مي خاراند .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست
از چي خوشش مي آيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من
دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي
كوچولوي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم این نياز
است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت
برطرف مي شود،احساس خوبي داري . يعني احساس
رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد
و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند
و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه
كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس
خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
پرنده گفت: نه كافي نيست .
كرگدن گفت: درست است ،كافي نيست . چون من حس
مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من
بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند،
جلوي چشم هاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد، اما سير نشد . كرگدن
مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت :
اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده
قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن
روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد
كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را
ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم
افتاد . حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او
نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يك عالم از
اين قلبهاي نازك داري .
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي
را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش
مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم
عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد. اما دوست داشت
پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم
تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ،
يك روز حتما قلبش تمام مي شود . آن وقت لبخند زد
و با خودش گفت:
من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد،
چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم.
خدا
ای آخرین فریاد!

خدا
ای پایگاه آرزو هایم،
تو آیا سینه ی شوق و امیدم را،
به خاک یأس می سائی؟
تو آیا شاخه ی بی برگ عمرم را،
به روی شعله های مرگ،
می سوزی؟
و با این آفتاب خشم،
بر این سایه می تازی !
خدا
بر من مزن رنگ تباهی را.
بیا تنها تو با من باش.
که من را جز تو،
ای پروردگار آسمانها،
آشنایی نیست.
از آن هنگام،
کز این تار و پود آلوده ی قلبم،
رخت بربستی،
دلم تار است؛
چشمم بی فروغ،
افتاده بر هستی؛
و من بیگانه هستم،
با خودم...
با شوق...
با هستی.
چه شد از من سفر کردی؟
چه شد، این واحه ی تاریک قلبم را،
رها کردی؟
بیا در من بسوز ای آتش هستی،
که هستی سخت تاریک است.
خدا
ای آخرین فریاد!
بیا...
من خواستار شور شبهایم؛
بیا.....
من تشنه ی شوق سحرهایم؛
سحرهایی که چشمم سخت می جوشید
و قلبم، همچنان مرغان وحشی،
بال و پر می زد.
سحرهایی که شوق تو، مرا از هستی،
از این جَو جادویی، جدا می کرد،
مرا در عالم گلها،
رها می کرد.
و من بودم
توبودی
جلوه هایی شاد...
زنده یاد علی صفایی حایری
ای فرزند آدم مریض شدم و به عیادتم نیامدی، و او در جواب
می گوید:
ای خدا چگونه از شما عیادت کنم، در حالی که تو پروردگار
جهانیان هستی. خدا می فرماید: بندۀ من مریض شد، چنانچه
تو به عیادت او می رفتی هر آینه مرا در کنار او می یافتی.
از تو طلب آب کردم و مرا سیراب ننمودی، بنده در جواب می گوید:
چگونه این کار را می کردم و حال آنکه تو پروردگار جهانیان هستی.
خدا می فرماید: بندۀ من از تو طلب آب کرد، چنانچه به او آب
می دادی آن را در نزد من می یافتی.
و از تو طعام و غذا خواستم ولی مرا طعام ندادی و بنده در
جواب می گوید: چگونه این کار را می کردم و حال آنکه تو
پروردگار جهانیان هستی
خدا می فرماید: بندۀ من از تو غذا خواست واگر تو به او
غذا می دادی آن را در نزد من می یافتی.

فريب ما مخور آقا، دروغ ميگوييم!
به جان حضرت زهرا دروغ ميگوييم!
چه ناله اي؟چه فراقي؟ چه درد هجراني؟
نيا نيا گل طاها! دروغ ميگوييم!
تمام چشم براهي و انتظار و فراق
و ندبه هاي فرج را دروغ ميگوييم!
دلي كه مأمن دنياست،جاي مولا نيست!
اسير شهوت دنيا، دروغ ميگوييم!
زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام
به پيش چشم خدا هم دروغ ميگوييم!
كدام ناله غربت؟ كدام درد فراق؟
قسم به ام ابيها دروغ ميگوييم!
خلاصه،اي گل نرگس كسي به فكر تو نيست
و ما به وسعت دريا دروغ ميگوييم!
مرا ببخش عزيزم كه باز ميگويم
نيا .. نيا.. گل طاها! دروغ ميگوييم!
سعي طبيب موجب درمان درد نيست
در خويشتن جست وجوي دواي خويش كن.
اين دهان بستي، دهاني باز شد
کو خورنده لقمه ها راز شد
لب فرو بند ازطعام و از شراب
سوي خوان آسماني کن شتاب
گرتو اين انبان زنان خالي کني
پرز گوهرهاي اجلا لي کني
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد ازآنش با ملک انباز کن
چند خوري از چرب و شيرين از طعام
امتحان کن چند روزي با صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير
يک شبي بيدار شو دولت بگير